تبليغاتX
در گذر زمان

سه شنبه سوم آذر 1388

به كجا چنين شتابان

كارتون آخرين شماره روزنامه خبر

نوشته شده توسط مهدی حبیبی در 12:5 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388

محبت

هميشه به خاطر داشته باش محبت يك جاده دو طرفه است.
نوشته شده توسط مهدی حبیبی در 9:29 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم آبان 1388

چقدر خود را مي‌شناسيد؟

به دو سوال زير صادقانه و با دقت پاسخ دهيد تا شخصيت خود را بهتر بشناسيد.

۱- حيوانات زير را به ترتيب علاقه مندي مرتب كنيد:

گاو، پلنگ، گوسفند، اسب، خوك

۲- در مورد هر يك از كلمات زير كلمه اي بنويسيد كه آن را توصيف كند:

دريا، سگ، قهوه، گربه، موش

پس از ياداشت كردن پاسخ‌هاي خود به قسمت نظرات مراجعه نماييد.

نوشته شده توسط مهدی حبیبی در 9:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388

پيش نوازي

به نظر شما پيش نوازي بهتر است يا پيش نمازي؟
نوشته شده توسط مهدی حبیبی در 15:52 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و سوم آبان 1388

حدس بزنيد

حدس بزنيد تصوير زير مربوط به كدام شهر ايران است.

راهنمايي: براي ورود به استاديوم بايد بليط خريداري شود.

استاديوم فوتبال

نوشته شده توسط مهدی حبیبی در 11:5 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه نوزدهم آبان 1388

موزو انشا : عزدواج!

نام : کمال

کلاس : سوم دبستان

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است!

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید. من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.

دايی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود..خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید .

ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. اگرچه قهر بهتر از دعواست. چون آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! البته زندان آدم را مرد می کند. عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من.

ازدواج

نوشته شده توسط مهدی حبیبی در 9:54 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم آبان 1388

عبارت‌هاي منفي و مثبت

امروزه ثابت شده كه كلمات منفي نيروي منفي به سمت شخص مي فرستند و او را به سمت رخوت و بيماري سوق مي دهند! به طور مثال وقتي به ما مي گويند خسته نباشي دراصل خستگي را به يادمان مي آورند و ناخودآگاه احساس خستگي مي كنيم اما اگر به جاي آن از يك عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نيروي از دست رفته، ترميم و خستگي جسم از بين مي رود بلكه نيروي مثبت و سازنده اي به افراد هديه داده ميشود. مثال:

به جاي پدرم درآمد؛ بگوييم : خيلي راحت نبود

به جاي خسته نباشيد؛ بگوييم : خدا قوت

به جاي دستت درد نكنه ؛ بگوييم : ممنون از محبتت، سلامت باشي

به جاي ببخشيد مزاحمتون شدم؛ بگوييم : از اين كه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم

به جاي لعنت بر پدر كسي كه اينجا آشغال بريزد ؛ بگوييم: رحمت بر پدر كسي كه اينجا آشغال نمي ريزد

به جاي گرفتارم؛ بگوييم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود

به جاي دروغ نگو؛ بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟

به جاي خدا بد نده؛ بگوييم : خدا سلامتي بده

به جاي قابل نداره؛ بگوييم : هديه براي شما

به جاي شكست خورده؛ بگوييم : با تجربه

به جاي فقير هستم؛‌بگوييم : ثروت كمي دارم

به جاي بد نيستم؛ بگوييم :‌ خوب هستم

به جاي بدرد من نمي خورد؛ بگوييم : مناسب من نيست

به جاي جانم به لبم رسيد؛ بگوييم : چندان هم راحت نبود

به جاي فراموش نكني؛ بگوييم : يادت باشه

به جاي داد نزن؛ ‌بگوييم : آرام باش

به جاي من مريض و غمگين نيستم؛‌ بگوييم :‌ من سالم و با نشاط هستم

به جاي غم آخرت باشد؛ بگوييم : شما را در شادي ها ببينم

شما هم مي‌توانيد مواردي را به اين فهرست اضافه كنيد...

نوشته شده توسط مهدی حبیبی در 13:27 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم آبان 1388

پیغام‌گیر شعرا

پیغام‌گیر سعدي:

از آوای دل انگیز تو مستم 

نباشم خانه و شرمنده هستم 

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ 

فلك گر فرصتی دادی به دستم  ....

 

پیغام‌گیر فردوسی:

نمی‌باشم امروز اندر سرای 

كه رسم ادب را بیارم به جای 

چو فردا برآید بلند آفتاب 

به پیغامت ای دوست گویم جواب 

 

پیغام‌گیر خیام:

این چرخ فلك، عمر مرا داد به باد 

ممنون تو‌ام كه كرده‌ای از من یاد 

رفتم سر كوچه، منزل كوزه فروش 

آیم چو به خانه، پاسخت خواهم داد

 

پیغام‌گیر منوچهری:

از شرم، به رنگ باد باشد رویم 

در خانه نباشم كه سلامی گویم 

بگذاری اگر پیام، پاسخ دهمت 

زان پیش كه همچو برف گردد رویم

 

پیغام‌گیر مولانا:

بهر سماع از خانه‌ام، رفتم برون، رقصان شوم 

شوری برانگیزم به پا، خندان شوم، شادان شوم 

برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود 

فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!

 

پیغام‌گیر باباطاهر:

تلیفون كرده ای جانم فدایت 

الهی مو به قربون صدایت 

چو از صحرا بیایم، نازنینم 

فرستم پاسخی از دل برایت

نوشته شده توسط مهدی حبیبی در 8:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم آبان 1388

F A M I L Y

I ran into a stranger as he passed by, 'Oh excuse me please' was my reply.

He said, 'Please excuse me too; I wasn't watching for you.'

We were very polite, this stranger and I. We went on our way and we said goodbye.

But at home a different story is told, How we treat our loved ones, young and old...

Later that day, cooking the evening meal, My son stood beside me very still.

When I turned, I nearly knocked him down. 'Move out of the way,' I said with a frown.

He walked away, his little heart broken. I didn't realize how harshly I'd spoken.

While I lay awake in bed, God's still small voice came to me and said,

'While dealing with a stranger, common courtesy you use, but the family you love, you seem to abuse.

Go and look on the kitchen floor, You'll find some flowers there by the door.

Those are the flowers he brought for you. He picked them himself: pink, yellow and blue.

He stood very quietly not to spoil the surprise, you never saw the tears that filled his little eyes.'

By this time, I felt very small, And now my tears began to fall.

I quietly went and knelt by his bed; 'Wake up, little one, wake up,' I said.

'Are these the flowers you picked for me?' He smiled, 'I found 'em, out by the tree.

I picked 'em because they're pretty like you. I knew you'd like 'em, especially the blue.'

I said, 'Son, I'm very sorry for the way I acted today; I shouldn't have yelled at you that way.'

He said, 'Oh, Mom, that's okay. I love you anyway.'

I said, 'Son, I love you too, and I do like the flowers, especially the blue.'

********

Are you aware that if we died tomorrow, the company that we are working for could easily replace us in a matter of days. But the family we left behind will feel the loss for the rest of their lives. And come to think of it, we pour ourselves more into work than into our own family, an unwise investment indeed, don't you think?

نوشته شده توسط مهدی حبیبی در 9:14 |  لینک ثابت   • 

شنبه هجدهم مهر 1388

چه وجود بُلعجبی هستم

 به کلام فتح نیازم کو؟

 که لب از مکالمه بر بستم

 چو نهیبِ فاجعه بشنفتم،

 به گروهِ فاتحه پیوستم.

 

 دلِ تخته پاره ندادندم

 که چو بشکنَد، به فغان آید

 چه وجودِ بلعجبی هستم

 که «تَرَق» نکَردم و بشکستم!

 

 به جگر فشردنِ دندانم

 به صلاح بود و چنین کردم

 چه کنم؟ هلاکِ جگر بندان

 به دهان گُرگ نیارستم.

 

 به زبانِ بسته حکایت را

 به قلم سپردم و خون خوردم

 ز نفوس روی نهان کردم

 به سرا نشستم و در بستم.

 

 شب و بیمِ موج و تبی، تابی

 دَوَران هایلِ گردابی

 همه خوانده بودم و ماندن را

 همه آزمودم و دانستم.

 

 به سرا نشستم و در بستم

 دِل من ز سینه چو گنجشکی

 به شتاب و شِکوه برون آمد

 بنِشست غم زده بر دستم

 که «درین خموشی ی مرگ آیین

 ز کلام فتح نشانت کو؟

 چو ز هست و نیست بپُرسندت،

 نفسی بکش که بلی، هستم!»

 

 دل من! مباش چنین غمگین

 که به هست و نیست نیاندیشم

 همه آنچه خواستم از یزدان

 به ثبات و صبر توانستم.

 

 دلَکَم! مکوش به آزارم

 که نه ناتوان و نه نومیدم

 به ادای حق چو گشودم لب،

 به فنای ظلم کمر بستم...

 سيمين بهبهاني

 سیمین بهبهانی

 10 مهر 1388

نوشته شده توسط مهدی حبیبی در 6:22 |  لینک ثابت   •